آرایشگرم بارها از من خواسته باهاش بیرون برم اما چون من میدونستم این چیز جالبی نمیشه. هی عقب می نداختم. تا امروز با هم رفتیم پیاده روی مورچه نری نبود که بهش چشم نندازه🥹. بابا آروم بگیر. مردا چیز خاصی نیستن. آخرشم یک النترا افتاد دنبالمون بهش گفتم من آدم پا دادن به مورچه های نر این مدلی نیستم. شیشه رو دادم بالا. حالا اگر باز بگه بریم باید به بهانه ای بپیچونم. فعلا یک بهانه تو ذهنم دارم. بعد ببین لگ پوشیده بود با شومیز فعلا این برام قفله😄. خدایی من نمیخوام تو این شهر مورد قضاوت قرار بگیرم پس آروم تر زندگی میکنم. یکم آروم بگیر😄... خدایی این منش من هست اما ممکنه یک بار یکی به دلم بشینه بهش راه بدم بهم نزدیک بشه ولی نه اینجوری...

 یعنی الان دوست دختر خوبم پیدا کردن سخته. کسی که میری گردش دنبال کیس تور کردن نباشه... نمیدونم شاید من عجیبم😄. من دیگه حوصله ندارم. این جاها هم حوصله نداشتم بنویسم. چون هم قضاوت میشدم. هم اکر با کسی حرف میزدی خبر میبرد و میاورد. الان دیگه پرده برام افتاده. به شدت دل زده ام. امیدوارم اینجا پیامشون رو نبینم. 

برای همین تصمیم گرفتم همانطور که دنیای واقعی آدم های دورم رو محدود کردم اینجا هم  همینکارو بکنم. 

راستش داشتم میترکیدم باید یک جا مینوشتم. باید یکی میومد نظرشو مینوشت شاید یک راهکار میداد.