راستش من تو شرایط بدی اذیت شدم که مقصرم خودم بودم. نمیخوام توپ تو زمین کسی بندازم چون همیشه از خودت شروع میشه.

افرادی کمی از اطرافیان در مورد من میدونن. چون واقعا دوست نداشتم مث مریض با من برخورد بشه. الان که جواب داده همه چیز. منتظر شهریورم. اگه اونم خوب باشه مثل یک زندگی دوباره تلقی میکنم. حافظمو با حفظ تجربیاتم ریست میکنم. 

من یک فراموشی گذرا دارم به واسطه داروها. برای همین انگار مغزم انتخاب میکنه و دیلت میکنه. اوائل نگران بودم نکنه آلزایمر بگیرم. اما الان نگرانش نیستم. آنچه میخواد رخ بده حتما صلاح من هست. 

تجربیات تلخ که عمیق باشند  یا خاطرات خوب فراموش نمیشن ... کاش حداقل همه با هم رخ میداد...

پس این قسمت یادم نمیره