دهه بیست وقتی خیلی کوچولو بودم یک پسری بود که خیلی ادعای علاقه داشت. حتی برام شعر میگفت🤦‍♀️. خواستگاری اومده بودن یعنی رابطه دوستی نبود. قرار بود پدر و مادرش از کربلا برگردن برای مراسم ها برنامه بریزیم. که  💩 آقا رو تو خونه با یکی میگیرین و پدر و مادرش که اومدن سریع عقدشون میکنن. اون موقع اینجوری بود. واکنش من افتادن فکم بود. که اون شعرها و علاقه ها این کصافت کاری چی بود. واکنش پدر و مادرم این بود خدا پلیدی رو ازت دور کرد بود. خلاصه میتونم بگم اونجا بود اعتمادم ریخت. الان دیدم زنش پیجمو فالو کرد🫣 پسرم داره🤣 ... شاید اون ندونه من که میدونم🫣 موضوع دارک میشه بیاد پیشم کلاس🫤...

خلاصه اینکه جدا نشدن عجیب نیست خانم از یک خانواده ضعیفی بود که اینجوری خودش رو بالا کشید. خوب مطمئنا به اونم خیانت میکنه ولی خوب کجا بره...